کیلو چند؟
3
حق.
"کیلو چند" را در "بها...نه" با قلم دوست جون ما بخوانید.
مرا ببخش..
برای همه کاستی هایم، برای همه راست نگفتن هایم، برای همه تظاهر هایم..
آه که چه قدر بدم می آید از این تظاهر، وانمود کنی به آنچه که نیستی.
مرا ببخش..
حق داری..
حق داری..
حق داری..
از کودکی همه ی ما آرزو هایی برای خود داشته ایم و همیشه در ذهن خود دنیایی زیبا به دور از هر بدی و زشتی برای خود به تصویر کشیده ایم و بسی لذت برده ایم (کیف کرده ایم) از سیر در این دنیای خیالی.. سوار چه چرخ و فلک ها شده ایم و از بالا بر شهر خود نگاه کرده ایم و فقط خوبی دیده ایم یا اینکه شاگرد اول مدرسه شده ایم و ..
شاید در دوران کودکی یکی از شیرین ترین لحظات زندگی همین شهر خیالی مان بود که فارغ از همه جا فقط خیال میکردیم، خیال خام..
اما وقتی کمی بزرگ شدیم فهمیدیم که آن شهر و آن همه زیبایی فقط برای همان کودکی است و دیگر حتی فکر کردن به شهر خیالی خنده دار به نظر می رسد.
دیگر از این همه رنگ های مختلف ( سیاه ) در این شهر خسته شده ایم و به اینجایمان ( گلو یا حتی بالاتر ) رسیده است.
دیگر فریب ظاهر و زیبایی پوشالی این شهر را نمی خوریم و حنایش همان رنگ بی رنگی را برایمان دارد.
دیگر خسته شدیم از این همه دروغ و ریا و دو رنگی.. باغ و گلستانم آرزوست.
دیگر نمی خواهیم به ندای این شهر گوش دهیم.. گوش هایت را تیز کن.. می بینی.. او به تو نزدیک است..
وقتی که دلت از این شهر می گیرد یاد کودکی ات می افتی و دلت میخواد بروی سراغ همان شهر خیالی به حرف بزرگ ترها (!) هم توجه نمیکنی و خیال می کنی در شهری هستی که هیچ کس دروغ نمی گوید و همه همدیگر را دوست دارند و همه آن خیال های خوب که آرزویش را داری..
البته که تعریف این شهر را ما شنیده ایم و آنچنان دوردست نیست که فقط بتوان در خیال به آن رسید. اگر کمی به فکر باشیم و برای آن تلاش کنیم در آن زندگی خواهیم کرد.( ان شاء ا..)
پشت دریا ها شهری است..
قایقی باید ساخت..
ادامه می دهی، روی آسفالت راه می روی...
به خط عابر پیاده می رسی، چراغ قرمز است، کنار عابران پیاده می ایستی. نگاهت را به پایین دوخته ای، فقط کفش هایشان را می بینی..
زمستان است و هوا سرد است، خیلی سرد. نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش ها را می بینی وزمین را. دردٍ دل هر کدام مثنوی هفتاد من کاغذ است. گاهی روی زمین چاله ای می بینی و گاهی خط هایی که کجا خواسته ایم به رویش نقاشی کرده ایم.
ادامه می دهی به خط عابر می رسی متوجه چراغ قرمز عابر می شوی، کنار عابران می ایستی، نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش هایشان را می بینی..
هوا سرد است، کسی که کنارت ایستاده کفش زمستانی ( پوتین ) به پا دارد و دیگری یک کفش معمولی، فکر نکنم زیاد احساس سرما کنند.
چراغ سبز می شود تو ادامه می دهی، چهار راه را به سمت راست می روی، زمین را می بینی که هم مسیر توست، تو نیز تنهایی و با او هم صحبت می شوی.
تو از سختی زمین می گویی و او از بی وفایی های تو، تو از خراب بودن و چاله هایش و او از زخم هایی که تو گاه و بی گاه بر تن او وارد کرده ای و اکنون چاله اش می خوانی.. از افرادی که روی او پا گذاشتند و بزرگ شذند..
این بار بخت با تو یار است که با چهار راه رسیده ای و چراغ سبز است ادامه می دهی..
_ داشتید می گفتید..
_ چه می گفتم..؟
_ آدم هایی که رویتان پا..
_ یادم آمد.. من قبول دارم که زمین شده ام برای زیر پا بودن ولی چرا مرا از یاد می برید..
در دلت حق را به او می دهی.
ادامه می دهی و به خط عابر پیاده می رسی، چراغ قرمز است، کنار عابران پیاده می ایستی ، نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش هایشان را می بینی..
کودکی را می بینی که که کیف مدرسه اش را روی پایش گذاشته و تو نمی توانی کفش او را ببینی. چراغ سبز می شود، کودک حرکت می کند، تو نیز کنار او حرکت می کنی دیگر کیف روی پای کودک نیست و کفشش را می بینی.. کفشش..
و تو می فهمی چرا کیفش را روی پایش گذاشته بود.. هوا سرد است، خیلی سرد..
تو دلسرد به راهت ادامه می دهی دیگر رمق حرف زدن با زمین را هم نداری، فقط راه می روی..