کیلو چند؟



3
2
1   
_ بخشکی شانس!
قرمز شد.
چه خبره حالا، 120 ثانیه باید پشتش وایسیم.
_ آقا آقا یه شاخه گل ازم بخرید، فقط یه شاخه، آقا بخرید دیگه، باور کنید بابام مریضه.
_ نمیخوام.
_ آقا آقا فقط یه شاخه..
_ برو بچه جون، میگم نمیخوام.
_آقا ارزون می فروشم، بخرید دیگه.. آخه بابام..

_ .. نه بابا چه خبره الان بهترینش تو بازار پنجاه تومن زیر قیمتیِ که تو داری میگی.. 
_ هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد..
_ همچین طاووس تعریفی ام نیستا.. ولی نه، از حق نگذریم خوب چیزیه، اما قیمتش بالاست..
_ دیگه دیگه .. خود دانی..

_ ببین دکتر من هیچی تو زندگی کم ندارم، به هرچی خواستم رسیدم، بهترین خونه، ماشین مدل بالا، شرکت و.. اما یه چیزی ندارم و حاضرم هرچه قدر قیمتش باشه بپردازم هر چه قدر تا آرامش داشته باشم..
نگاه کن دسته دسته تراول پنجاهی آماده دارم تو بگو چند؟ من بشمرم.
یه دسته؟ دو دسته؟ ده دسته؟ صد دسته؟ یا..؟

_ خوب چی کار کنم خانواده ام میگن باید این قدر باشه؟
_ من چی کار کنم که این قدر پول ندارم، ما تازه اول راهیم از کجا هزار تا سکه بیارم؟
_..
_ ارزش تو برا من خیلی بیش تر از این سکه هاست خودت میدونی که..

_قیمت گوشت رایج تو مملکت چنده؟ بیا این یک میلیون تومنه.. به عبارتی میکنه هر کیلو سیصد و سی و سه هزارو سه سه سه سه ..
سه کیلو گوشت ازت می خرم یه میلیون تومن بهت میدم.
_ می فهمی چی میگی؟ دخترمه فقط یه روزش بود.. عمرش به دنیا نبود..
_ چه فرقی به حال تو داره میخوای چالش کنی زیر خاک کرما گوشتای تنشو بخورند بفروش به من تا بدم گرگا بخورن تو این سرما خیلی گرسنه اند. کدوم بهتره؟
اصلا باشه دو میلیون. خوبه؟..
.
.
.

_ خودمونو کیلو چند می فروشیم..؟
حق.


"کیلو چند" را در "بها...نه" با قلم دوست جون ما بخوانید.

خریدار

قدم میزنی..از راهرو های باریک و شلوغ بازار رد می شوی، آمدی برای خرید اما هرچه می گردی آن چیزی را که می خواهی پیدا نمی کنی.
چه فروشنده هایی که از دست تو کفرشان درنیامد که بعد از کلی عوض کردن جنس و گرفتن وقتشان آخر می گفتی "مورد پسندم نیست".
نا امید نمی شوی و در آن شلوغی به دنبالش می گردی..
باور داری آن قدر ها هم انتخابش سخت نیست اما نمی دانی چرا دل دل می کنی.
یک لحظه شک می کنی آیا خریدار هستی؟
بعد از این که یک صبح تا ظهر در پستو های بازار، این ور و آن ور شدی عاقبت آن چیزی را که می خواستی پیدا میکنی.
این بار بخت یارت بود که پیدا کردی، چه قدر در پی چیزی رفته بودی و کلی وقت و انرژی صرف کرده بودی و آخرشم هیچی که هیچی..
با خودت فکر می کنی چرا قاطع نمیری از همون مغازه اول نه دیگه تا سومی انتخاب خودتو بکنی و قال قضیه رو بکنی، اینجوری هم وقتت تلف نمیشه، هم انرژی، هم..
اما یه وقتایی همین طوری میری پشت ویترین مغازه ها می ایستی و نگاه میکنی در حالیکه خریدار نیستی..
یکم فکر کن ببین، با خودت چند چندی؟
داری میگی:
"چرا نمیای؟"
"بیا.. منتظرتیم"
آیا واقعاً خریدار هستیم..؟
حق.



خریدار را در "بها...نه" بخوانید.

مقصر

مرا ببخش..

برای همه کاستی هایم، برای همه راست نگفتن هایم، برای همه تظاهر هایم..

آه که چه قدر بدم می آید از این تظاهر، وانمود کنی به آنچه که نیستی.

مرا ببخش..

حق داری..

حق داری.. 

حق داری..


امتحان

هی با خودت میگی چرا از اول ترم شروع نکردی چرا گذاشتی این همه درس رو هم تلنبار شه تا اینکه الان  مثل غاز همسایه گیر کنی تو این منجلاب.. اولش کلی بد و بیراه به خودت میگی بعد نوبت مولف کتاب و تمامی دانشمندای محترم میشه که بیکار بودید نشستید این همه مسئله و نظریه (دری وری نخوانید) و هزار تا پرسش بی جواب و با جواب از ناکجای مغزتون استخراج کردید، خوب مثل بقیه، شماها هم بی خیالی طی می کردید مگه چی می شد.؟
بعد که می بینی هیچ کدوم از این راه حل ها مفید واقع نمیشه یا میگی اتفاقیه که افتاده و هر وقت ماهی رو از آب بگیری (حال میده تازه تازه کبابش کنی و بخوری) تازه است و شروع میکنی به درس خوندن یا اینکه میگی اتفاقیه که افتاده و دیگه کاری از دستم بر نمیاد و بی خیال درس خوندن شب امتحان میشی و مثل همون بقیه بی خیالی طی می کنی.
بالاخره شب امتحان چه بلند باشه و چه کوتاه صبح میشه و تو صبح میری سر جلسه امتحان.. فارغ از اینکه سرجلسه خوشحال بودی یا ناراحت، تو دلت به مراقب و استاد و همکلاسی بی وفا و همون دانشمندای عزیز چه ناسزا ها که گفتی یا نگفتی از جلسه امتحان بیرون میای. حالا وقتشه یکم فکر کنی..
با خودت میگی اگه بیش تر می خوندم می تونستم سوال سوم رو بنویسم و اون سوال آخرم کامل جواب می دادم بعد خدا رو شکر میکنی که لااقل اونقدری نوشتی که مشروط نشی و یادت میفته چه نامه فدایت شومی به جای پاسخ سوال ها که ننوشته بودی در جهت تخمیر (همان حیوان مظلوم چهار پای دراز گوش) برای استاد نوشته بودی
حالا بی خیال سختی و آسانی می خواهم کمی امتحان حساب  ازت بگیرم تا ببینم چه قدر حلاجی.
اگه تو طول ترم به حرف استاد گوش می کردی چی می شد؟
اگه درست رو می خوندی چی می شد؟
اگه تنبلی نمی کردی چی می شد؟
اگه به جای دور دور کردن تو طول ترم یکم به حرف هایی که استاد میزد و میگفت من صلاح شما رو میخوام، شما مثل بچه های من هستید، اگه به حرفام گوش کنید و درساتونو بخونید مطمئن باشید قبول میشید دقت می کردی الان مجبور نبودی..
.
.
.
هر روز ما امتحانه..
من از شب اول قبر می ترسم..

قایقی خواهم ساخت..

از کودکی همه ی ما آرزو هایی برای خود داشته ایم و همیشه در ذهن خود دنیایی زیبا به دور از هر بدی و زشتی برای خود به تصویر کشیده ایم و بسی لذت برده ایم (کیف کرده ایم) از سیر در این دنیای خیالی.. سوار چه چرخ و فلک ها شده ایم و از بالا بر شهر خود نگاه کرده ایم و فقط خوبی دیده ایم یا اینکه شاگرد اول مدرسه شده ایم و ..

شاید در دوران کودکی یکی از شیرین ترین لحظات زندگی همین شهر خیالی مان بود که فارغ از همه جا فقط خیال میکردیم، خیال خام..

اما وقتی کمی بزرگ شدیم فهمیدیم که آن شهر و آن همه زیبایی فقط برای همان کودکی است و دیگر حتی فکر کردن به شهر خیالی خنده دار به نظر می رسد.

دیگر از این همه رنگ های مختلف ( سیاه ) در این شهر خسته شده ایم و به اینجایمان ( گلو یا حتی بالاتر ) رسیده است.

دیگر فریب ظاهر و زیبایی پوشالی این شهر را نمی خوریم و حنایش همان رنگ بی رنگی را برایمان دارد.

دیگر خسته شدیم از این همه دروغ و ریا و دو رنگی.. باغ و گلستانم آرزوست.

دیگر نمی خواهیم به ندای این شهر گوش دهیم.. گوش هایت را تیز کن.. می بینی.. او به تو نزدیک است..

وقتی که دلت از این شهر می گیرد یاد کودکی ات می افتی و دلت میخواد بروی سراغ همان شهر خیالی به حرف بزرگ ترها (!) هم توجه نمیکنی و خیال می کنی در شهری هستی که هیچ کس دروغ نمی گوید و همه همدیگر را دوست دارند و همه آن خیال های خوب که آرزویش را داری..

البته که تعریف این شهر را ما شنیده ایم و آنچنان دوردست نیست که فقط بتوان در خیال به آن رسید. اگر کمی به فکر باشیم و برای آن تلاش کنیم در آن زندگی خواهیم کرد.( ان شاء ا..)

پشت دریا ها شهری است..

قایقی باید ساخت..

عابر پیاده

نگاهت را به پایین دوخته ای، تنها چیزی که معلوم است آسفالت است و سنگ فرش و گاهی خط عابر پیاده و عابرانی که تو از آن ها فقط کفش هایشان را می بینی.

ادامه می دهی، روی آسفالت راه می روی...

به خط عابر پیاده می رسی، چراغ قرمز است، کنار عابران پیاده می ایستی. نگاهت را به پایین دوخته ای، فقط کفش هایشان را می بینی..

زمستان است و هوا سرد است، خیلی سرد. نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش ها را می بینی وزمین را. دردٍ دل هر کدام مثنوی هفتاد من کاغذ است. گاهی روی زمین چاله ای می بینی و گاهی خط هایی که کجا خواسته ایم به رویش نقاشی کرده ایم.

ادامه می دهی به خط عابر می رسی متوجه چراغ قرمز عابر می شوی، کنار عابران می ایستی، نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش هایشان را می بینی..

هوا سرد است، کسی که کنارت ایستاده کفش زمستانی ( پوتین ) به پا دارد و دیگری یک کفش معمولی، فکر نکنم زیاد احساس سرما کنند.

چراغ سبز می شود تو ادامه می دهی، چهار راه را به سمت راست می روی، زمین را می بینی که هم مسیر توست، تو نیز تنهایی و با او هم صحبت می شوی.

تو از سختی زمین می گویی و او از بی وفایی های تو، تو از خراب بودن و چاله هایش و او از زخم هایی که تو گاه و بی گاه بر تن او وارد کرده ای و اکنون چاله اش می خوانی.. از افرادی که روی او پا گذاشتند و بزرگ شذند..

این بار بخت با تو یار است که با چهار راه رسیده ای و چراغ سبز است ادامه می دهی..

_ داشتید می گفتید..

_ چه می گفتم..؟

_ آدم هایی که رویتان پا..

_ یادم آمد.. من قبول دارم که زمین شده ام برای زیر پا بودن ولی چرا مرا از یاد می برید..

در دلت حق را به او می دهی.

ادامه می دهی و به خط عابر پیاده می رسی، چراغ قرمز است، کنار عابران پیاده می ایستی ، نگاهت را به پایین دوخته ای و فقط کفش هایشان را  می بینی..

کودکی را می بینی که که کیف مدرسه اش را روی پایش گذاشته و تو نمی توانی کفش او را ببینی. چراغ سبز می شود، کودک حرکت می کند، تو نیز کنار او حرکت می کنی دیگر کیف روی پای کودک نیست و کفشش را می بینی.. کفشش.. 

و تو می فهمی چرا کیفش را روی پایش گذاشته بود.. هوا سرد است، خیلی سرد..

تو دلسرد به راهت ادامه می دهی دیگر رمق حرف زدن با زمین را هم نداری، فقط راه می روی..

بسم ا..

خیلی وقت بود که عضو دنیای فضایی شدن ذهنمو مشغول کرده بود امروز که بیدار شدم
و دیدم به اون دنیا نرفتم حجت بهم تموم شد که لا اقل به این دنیا بیام.!
پا در این عالم گذاشتم و امیدوارم به راهی که میخوام توش قلم بزنم و با کمک حق با قوت ادامه خواهم داد.
تولد این تازه وارد همراه با جمعه شده و امیدوارم به جمعه..
حق